محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3711
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه يكى از مردم عراق به نام قدامة بن حريش تميمى بيامد و ميان دو صف ايستاد و گفت : « اى گروه عجمزادگان شام ، ما شما را به كتاب خداى و سنت پيمبر وى دعوت مىكنيم ، اگر نمىپذيريد يكى از شما به مقابلهء من آيد . » گويد : پس يكى از مردم شام به مقابلهء وى آمد كه او را بكشت و همچنان تا چهار كس را بكشت و چون حجاج چنين ديد ، بانگزنى را گفت كه بانگ زد : كسى به مقابلهء اين سگ نرود . گويد : پس مردم از مقابلهء وى خوددارى كردند . سعيد حرشى گويد : من به حجاج نزديك شدم و گفتم : « خداى ، امير را قرين صلاح بدارد ، تو چنان ديده اى كه كس به مقابلهء اين سگ نرود . اين كسان كه هلاك شدهاند به سبب اجلشان هلاك شدهاند ، اين مرد نيز اجلى دارد و اميدوارم اجلش رسيده باشد ، به ياران من كه همراهم آمدهاند اجازه بده كه يكى از آنها به مقابلهء وى رود . » حجاج گفت : « عادت اين سگ چنين است و مردم را مرعوب كرده است ، به يارانت اجازه مىدهم هر كه مىخواهد برود . » صالح بن كيسان گويد : سعيد حرشى سوى ياران خويش رفت و به آنها خبر داد ، و چون آن مرد بانگ زد و هماورد خواست يكى از ياران حرشى به هماوردى وى رفت و قدامه او را بكشت و اين به سعيد گران آمد و تحمل ناپذير بود به سبب سخن حجاج . گويد : پس از آن قدامه بانگ زد و هماورد خواست . سعيد نزديك حجاج رفت و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد به من اجازه بده به مقابلهء اين سگ روم . » گفت : « اين كار از تو ساخته است ؟ » سعيد گفت : « آرى چنانم كه خواهى »